مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
443
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هفتصد و شصت و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خادمان بسيف الملوك گفتند : از تقدير ، گريزى و گزيرى نيست و منجمان هنگام ولادت تو با پدرت گفتهاند كه اين پسر را سختيها روى خواهد داد . اكنون ترا و ما را جز صبر ، حيلتى نيست تا اينكه خداى تعالى اين محنت از ما دور كند . سيف الملوك گفت : آرى . از قضا نتوان گريخت . پس از آن آهى بركشيده ، اين ابيات برخواند : نيست بىغم در اين زمانه نشاط * نيست بىشب درين جهان يك روز دامن از نفع و ضرّ او دركش * ديده از خير و شر او بردوز صبر كن تا رساندت بمراد * بخت بيدار و دولت پيروز پس از آن در درياى فكرت غرق شده و سرشك برخسار روان كرده ، از غايت اندوه ، ساعتى بخفت . پس از آن بيدار گشته ، خوردنى بخواست . اندك چيزى بخورد . و بادها و موجها زورق ايشان همىبرد و نمىدانستند كه بكدام سوى ميروند . ديرگاهى در روى آب بودند تا اينكه توشهء ايشان تمام شد و از گرسنگى و تشنگى به سختى درافتادند . ناگاه جزيرهاى از دور پديدار شد و باد ، زورق را هميبرد تا بدان جزيره برسيدند . از زورق بگذشتند و روى بجزيره نهادند . در آنجا از همهگونه ميوهها فراوان ديدند . از آن ميوهها بخوردند . ناگاه شخصى را در ميان درختان نشسته يافتند كه روئى دراز و رؤيتى عجيب داشت . يكى از مملوكان را بنام او بخواند و به او گفت : ازين ميوهها مخور كه نارسيدهاند و بنزد من آى كه از اين ميوههاى رسيده ، ترا دهم . مملوك گمان كرد كه او از جملهء كسانى است كه در كشتى با او بودند و از غرق نجات يافته ، بر آن جزيره افتاده است . از ديدن او سخت فرحناك شد و بسوى او رفت و نميدانست كه از غيب بر جبين او چه نوشتهاند .